داستاني واقعي

کشاورز اسکاتلندی فقیری بود* یکروزصدای فریاد کمکی که از باتلاق می آمد راشنید به سمت باتلاق دویدپسری را دید که تا کمرتولجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست کشاورز پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری است که نجاتش داد.نجیب زاده گفت: میخواهم از توتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید. کشاورزگفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام در همون لحظه، پسر کشاورز از کلبه رعیتی بیرون اومد، نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز جواب داد بله نجیب زاده گفت اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد. بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شدودر سراسر جهان به الکساندرفلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شدسالها بعدپسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شدچه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین. اسم پسر نجیب زاده چی بود؟ وینستون چرچیل

دنياي زيباي مردانه!!!

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ چیزی نمی گوید! ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ نمی کند! ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «...ﻣﺮﺩﺍﻥ»، ﺧﺎﺹ نمی شود... ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ... ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، همه از ﺣﻘﻮﻕ ﻭ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺯﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻭ ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎ اﺳﺖ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻫﺎﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺴﺘﻪ! ﻫﻤﯿﻦﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ۱۸ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ می کنند ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻘﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ! ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﺹ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ! ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ، ﮐﺎﺭ، ﺩﺭﺁﻣﺪ، ﺗﺤﺼﯿﻞ... ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻫﺎ هزاران توقع دارند. ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺧﻮش تیپ، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ، ﺧﻮﺵ ﺍﺧﻼﻕ، ﻗﻮﯼ... ﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ اینها نباشند!! ﻣﺮﺩﻫﺎ، ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺻﺒﻮﺭﺍﻧﻪﺍﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺻﺒﺮﺷﺎﻥ ﺍﺯ زن ها ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ. زمانی ﮐﻪ ﺩﺍﺩ می زﻧﻨﺪ! زمانی ﮐﻪ ﭼﮑﺸﺎﻥ پاس نمی شود! ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﻏﻤﮕﯿﻦ... ﻣﺮﺩﻫﺎ تمام ﺩﻧﯿﺎﯾﺸﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ منطقی است.... آنها نیازمند آرامشند، ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﺭ ﺍﺯﺍﯼ ﻗﺼﺮ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻃﻠﺐ می کنیم... ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ! " ﻣﯿﻢ " ﻣﺜﻞ " ﻣﺮﺩ " ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻥ