تمام عددهای غیر ضروری را از زندگیت بیرون بریز، این عددها شامل سن، قد، وزن و سایز هستند. با دوستان شاد و سر حال معاشرت کن. به آموختن ادامه بده وهمیشه مشغول یادگیری باش. تامیتوانی بخند. وقتی اشک هایت سرازیر میشوند:بپذیر تحمل کن وبه پیشروی ادامه بده. رنگ خاکستری رو از زندگیت پاک کن. احساساتت را بیان کن تا هیچ وقت زیبایی هایی راکه احاطه ات کرده اند ازدست ندهی. شادی ات را به اطرافت بپراکن وباحدوحصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه کن. بهترین سرمایه تو سلامتی ات است از آن بهره ببر. از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن. روی خاطرات بد توقف نکن. هیچ فرصتی رو برای گفتن دوستت دارم به آنهایی که دوستشان داری ازدست نده. همیشه به خودت بگو که زندگی تعداد دم وبازدم ها نیست،بلکه لحظاتی است که قلبت محکم میزند:به خاطر خنده،به خاطر اتفاق های خوب غیر منتظره،به خاطر شگفتی،به خاطر شادی وبه خاطر دوست داشتن های بی حساب،،،، دور و برت را با چیزهایی که دوست داری پرکن.. خانواده، حیوانات، خاطره ها، موسیقی، گیاهان و هر چه که میخواهی... خانه تو پناهگاه امن توست ولی در آن زندانی مشو...

تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 16:20 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
در نخلستان پیرمردی را در حال کار دیدم...هردو گرسنه شدیم...سفره اش را باز کرد یک تکه نان خشک از سفره بیرون آورد چند قطره آب روی آن پاشید با زانوهایش آن را تکه کرد...گفتم این هم شد غذا؟؟؟ گفت غذای بهتری میخواهی برو ب شهر بف خانه ی مجتبی. او مرد کریمیست...رفتم خانه مجتبی..سفره ی با برکتی انداخته واز فقرا ب بهترین صورت پذیرایی میکند... غذایم را خوردم و چندتکه هم پنهانی برداشتم ک ببرم...مجتبی دید و گفت اگر بازهم میخواهی ببرو اگر پول هم میخواهی ب تو بدهم؟/؟ گفتم این چند تکه را برای خودم نمیبرم برای پیرمرد فقیری در نخلستان میبرم...گفت کدام پیرمرد؟؟؟ آدرسش را ک دادم گفت آن پیر مرد بابایم علی و صاحب این سفره است...یا امام مجتبی و یا علی...

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 14:11 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
دلم پرشده از همه جا...از همه کس...خالی نمیشود که ...آرام نمیشودکه...بغضی انگار...به جای گلو...قلبم راسدکرده...! نه غریبه...ازتو دلگیر نیستم ...از دلم دلگیرم...  دلگیر...!تازگی ها با حرف که هیچ ...یک نگاه هم کافیست ...      برای شکستنش...هیچ کس نمی داند..توهم نمی دانی...پشت این چهره ی آرام در دلم چه می گذرد... نمی دانی...از این آرامش ظاهر و این دل نا آرام... چه قدر خسته ام...!بگذار همه فکر کنند مغرورم ... بگذار فکر کنند...فکرشان چه اهمیتی دارد...؟!چه می دانند آنها ... از سنگینی قلبم...از حرف های نگفته درونم دلگیرم خدا، خدا، خدااااااا

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:56 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
نوشته ای از دکتر حسابی بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم ... ؛ داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!؛ انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد. عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. 

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:44 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
ﺩﻩ ﻣﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ .ﻃﻨﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﻭﺯﻥ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ .ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻧﮑﻨﻢ … ﻣﻦ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ و ... ﺳﯿﺎﺳﺖ يانيرنگﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺎ ﺭﻭﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ !!!

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:19 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
داستان درختی که خشک شد. سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد...دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر به خودم میبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری.... درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمیکردم اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه! اما حداقل به نظر مردتبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم ، واو را برد... من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ...خشک شدم.... میگویند این رسم شماانسانهاست،قبل از آن که مطمئن شویدانتخاب میکنید و وقتی باضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید ! ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ! تا مطمئن نشدی،احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:5 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
ولادت باسعادت مولاي متقيان حضرت علي (ع) ، كه به نظربنده حقير مرد واقعي بود را به تمامي شيعيان تبريك عرض مي كنم.

بعضي ها مرد به دنيا ميان...

 بعضي ها روزگار مردشون مي كنه!

بعضي ها مرد هستن ولي روزگار نامردشون مي كنه !

صفاي تو كه مرد به دنيا اومدي و تو اين روزگار نامرد ، مرد موندي....



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 23:44 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |

در کتاب کیفر کردار جلد دوّم آمده است : رابعه عدویه مى گوید:

دوستى داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه کارش او را به طرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.

بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکارى شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.

یک روز که به دیدن او به خانه اش رفتم ، یک وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.

از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه کارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده که عتبة بن علام عوض شده ؟!

صبر کردم تا نمازش را تمام کرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن کسى نبودى که همه اش در هوى و هوس و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى کردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!

عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت کار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این کار حریص بودم ، همانطور که مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادى داشتم .

یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد که جز چشم هایش چیزى پیدا نبود و حجاب کاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى کردم اعتنایى به من نمى کرد، نزدیکش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند … با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى کنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى کن .

گفت : اى مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى کنى ؟

گفتم : من همان دو چشم هاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم که مرا فریب داده .

گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده کنم .

جوانان باید مواظب نگاه های خود باشند چرا که هر نگاهی به نامحرم ممکن است آتش ها بر افروزد که هم خود او را بسوزاند هم دیگران را.

سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى که وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟

گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم کجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید:

تِلْک الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ.۱ ؛ این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص ‍ (داده و) مى دهیم که در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیک و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.

بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اکنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این کار درگذر حذر کن از اینکه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .

گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا کن .

خیلى مرا نصیحت کرد دید فایده اى ندارد گفت : حال که از این کار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!

گفتم آرى .

دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طوردر فکر بودم که این جا کجاست اینها کى هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.

بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زدمن وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشم هایش را با کارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشم ها با پیه آن هنوز در حرکت بود.

پیرزن که ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را که عاشق بودى و دوست داشتى بگیر ما را تو حیران کردى خدا ترا حیران کند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت کرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چکارى بود که آن دختر انجام داد.

پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى کرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده کردى خوب شد؟! این چشم هائى که تو به آنها علاقه مند شده بودى بگیر؟!

همینکه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم و بر گذشته هایم تأسف خوردم گفتم : واى به حال من یک عمر دارم گناه مى کنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این کار مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و کردار و کارِ آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 21:20 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
به نام خدا

جا دارد از كليه دوستان و شاگردان قديمي ، دانش آموزان خوب خودم در هنرستان

صيادشيرازي‌(آقايان عدل خواه،عليمحمدي و...) همچنين دانش آموزان خوبم درهنرستان

حمزه(آقايان جعفريان، كاظم آبادي ،وطني ،سليمي و...) كه مارافراموش نكرده اند تشكر و قدر داني نموده

و ازدرگاه ايزد منان آرزوي موفقيت و سلامتي براي همه اين عزيزان و تمام كساني

كه نامشان برده نشد را داشته باشم.

به اميد ديدار مجدد



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 22:4 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
كي رفته اي زدل كه تمنا كنم تورا             كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تورا

غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور         پنهان نبوده اي كه هويداكنم تورا

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من           با صد هزار ديده تماشا كنم تورا



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن 1392 | 21:53 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
مترجم سایت