تنهابازمانده ی یک کشتی شکسته توسط جریان آب به جزیره ای دورافتاده برده شد. اوبا بیقراری به درگاه خداوند دعا کردتانجات پیداکند. ساعت هابه اقیانوس چشم میدوخت شایدنشانی ازکمک بیابد اماچیزی بچشم نمی آمد. سرانجام باناامیدی تصمیم گرفت کلبه ای کوچک کنارساحل بسازدتاازخودووسایل اندکش محافظت کند. یک روزپس ازآنکه ازجست وجوی غذابازگشت، خانه ی کوچک رادرآتش یافت؛ اندک لوازمش دودشد وبه آسمان رفت. بدترین چیزممکن رخ داده بود... عصبانی واندوهگین فریادزد: "خدایاچگونه توانستی بامن چنین کنی؟" صبح روزبعدباصدای کشتی که به جزیره نزدیک میشد ازخواب برخاست؛ آن کشتی می آمد تانجاتش دهد..! مردازنجات دهندگان پرسید: "چطورمتوجه شدیدمن اینجاهستم?" آنهاگفتند:"ماعلامت دودی که فرستادی دیدیم.!" . آسان میتوان دلسردشد،هنگامی که بنظرمی رسدکارها به خوبی پیش نمیرود! درباره اتفاقات زندگی زود قضاوت نکنیم

تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 0:47 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
✅پندهای طلایی ✅ 1- هیچوقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن"حرمت ها شکسته میشود"... 2- "هیچوقت به کسی بیشترازجنبه اش خوبی نکن"تبدیل به وظیفه میشود"... 3- این روزها بجای"شرافت"ازبعضی انسان ها فقط "شر" و "آفت" میبینید... 4- زندگی به من آموخت ،همیشه آماده دفاع از حمله احتمالی کسی باشم،که به او محبت فراوان کردم... 5- حرف دلت رو امروز بزن!اگر امروز گفتی اسمش"حرف دل"اگر نگفتی فردا میشه"درد دل"... 6- خیلی از اونایی که بودن دیگه نیستن،چون دیگه اونایی نیستن که بودن.. 7- بزرگ شده ام.دیگرباعروسک هایم بازی نمی کنم،خودم عروسکی شدم دردست روزگار... 8- هر چی مهربون تر باشی ، بيشتر و بيشتر بهت ظلم می كنند... 9- هر چی صادق تر باشی ، بيشتر بهت شك می كنند... 10- هر چه دلسوز تر باشی ، بيشتر دلتو می شكنن... 11- هر چه قلبت رو آسون تر در اختيار بذاری ، راحت تر لهش ميكنن... 12-هر چه آروم تر باشی ، فكر ميكنن آدم ضعيفی هستی... 13- هر چه بيشتر به فكر ديگران باشی ، بيشتر حقت رو ميخورن... 14- و هر چی خودت رو خاكی تر نشون بدی ، واست كمتر ارزش قائلند...!!! اینه رسم روزگار...!!!

تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 0:41 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
شاگردي از استادش پرسيد : هوس چست ؟ استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني ... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد : چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد :هيچ ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت : هوس يعني همين ...! شاگرد پرسيد : پس عشق چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد از شاگردش پرسيد ایندفعه چی شد ؟ او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، دست خالی برگردم . استاد گفت : عشق هم يعني همين...! و این است فرق عشق و هوس ...

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 9:34 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
  1. بخونید خیلی زیباست خدايا سرده اين پايين از اون بالا تماشا کن... اگه ميشه فقط گاهي خودت قلب منو"ها"کن خدايا سرده اين پايين ببين دستامو مي لرزه ديگه حتي همه دنيا به اين دوري نمي ارزه تو اون بالا من اين پايين دوتايي مون چرا تنها ؟ اگه ليلا دلش گيره بگو مجنون چرا تنها؟!! بگو گاهي که دلتنگم ازاون بالا تو مي بيني بگو گاهي که غمگينم تو هم دلتنگ و غمگيني خدايا...من دلم قرصه!! کسي غير از تو با من نيست خيالت از زمين راحت که حتي روز،،،روشن نيست کسي اينجا حواسش نيست که دنيا زير چشماته يه عمره يادمون رفته زمين دار مکافاته!!! فراموشم ميشه گاهي که اين پايين چه ها کردم که روزي بايد از اينجا بازم پيش تو برگردم خدايا...وقت برگشتن يه کم با من مدارا کن شنيدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جاکن


تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 21:30 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
1- تنها امامی که در معرکه ی جنگ به شهادت رسید 2- تنها امامی که در دعای توسل ازایشان به عنوان (ایّها الشهید) یاد شده با اینکه همه ی ائمه ی ما شهید شده اند 3- تنها امامی که در زمان حیات خود پدر دو شهید شد (: علی اکبر ع و علی اصغر ع ) 4- تنها امامی که اربعین و زیارت اربعین دارد 5- تنها امامی که قبر مطهرش بیش از ده بار توسط ظالمان خراب شد تا اثری از آن باقی نمانَد 6- تنها امامی که بدون غسل و کفن دفن شد 7- تنها امامی که سر مبارکش از بدن جدا شد 8- تنها امامی که تشنه لب با هزاران زخم تیر و نیزه و شمشیر و سنگ بربدن به شهادت رسید 9- تنها امامی که بعد از شهادتش،خانواده اش اسیر شدند 10- تنها امامی که پدر و مادر و 9نسلش معصوم بودند ♥ ۱۱_تنها امامی ک تولدش در ماهی است ک هیچ شهادتی درآن نیست و شهادتش در ماهیست ک هیچ تولدی در آن نیست...

تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 21:20 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
شروع ماه محرم الحرام رابه تمامي شيعيان جهان تسليت عرض مي نمايم.

تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 21:16 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگى گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افکند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته وبرون شد ز در «من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر» *جـــامـــی*

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 7:50 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭ ﻭﺯﻳﺮﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻭﺯﻳﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﻭﺯﻳﺮ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ پاﺩﺷﺎﻩ ﻣﻴﮕﻔﺖ: ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ !.. ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاﻗﻮ ﺑﺮﻳﺪ، ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ، ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ ! ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ ! ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻥ! ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ! ﻭﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پاﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻛﺮﺩﻥ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پيش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ! ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ: ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ! ﻭﻟﯽ: ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ! ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ، ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﻴﺸﺪﻡ ! تو اين دنيا هيچي بي حكمت نيست !

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 15:1 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
در افسانه های کهن یونان باستان مار نماد تندرستی بوده است . مار بود که شهر رُم را از بیماری طاعون نجات داد و به پاس این کار او در سر راهش جام شرابی نهادند تا از آن بنوشد و از آن پس مار نماد بهداشت و نماد داروخانه ها شد . ۱- از زهر این حیوان برای مصارف دارویی استفاده میکردند، هنوز هم روی دارو خانه ها تصویری هست از یک جام و ماری که زهرش را در این جام میریزد ۲- از روغن مار برای درمان دردهای عضلانی و استخوانی استفاده میکردند ۳- در مناطقی که مار زیاد بوده، برخی بیماریها نظیر طاعون وجود نداشته، و بالعکس در اماکنی که مار نبوده اینگونه بیماریها شیوع داشته. لذا برخی داشتن و نگهداری مار را نشانه سلامت میدانستند. و به افرادی که زیاد دچار امراض میشدند میگفتند، "بی مار"

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 23:30 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
"نامه عاشقانه خداوند به تمام بندگان" سوگند به 'روز' وقتی نور میگیرد و به 'شب' وقتی آرام میگیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام ( ضحی 1تا 3) افسوس که هرکس را فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به مسخره گرفتی. (یس 30) و از تمام پیامهایم روی برگرداندی (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگزبرتوقدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید...... گفتم کمکهایم درراه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من شک داشتی . ( احزاب 10) تا زمین با آن وسعت بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من بسوی تو بازگشتم تا تو نیز بسوی من بازگردی که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118)

تاريخ : یکشنبه سیزدهم مهر 1393 | 6:58 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |