وقتی پرنده زنده است مورچه ها را ميخورد و وقتی ميميرد مورچه ها او را ... !! زمانه و شرايط در هر لحظه ميتواند تغيير كند در زندگی،هيچكس را تحقير يا آزار نكنيم شايد "امروز" قدرتمند باشيم اما يادمان باشد: "زمان" از ما قدرتمندتر است!!!!! يک درخت ميليونها چوب كبريت را ميسازد اما وقتی زمانش برسد فقط يک چوب كبريت برای سوزاندن ميليونها درخت،كافيست !! "پس ، خوب باشيم و خوبی كنيم".

تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | 11:27 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
تولد حضرت فاطمه معصومه بر همگان مبارک باد. دوستاني که آدرس ميل يا شماره تماس بنده رامي خواستند ميتوانند با کليد کردن روي "پروفايل"دربالاي وبلاگ به آن دسترسي پيداکنند. دوسال گذشته درگير تحصيلات تکميلي ام بودم خيلي نتونستم وبلاگم رو به روزکنم.دوستان عذر بنده رابپذيرند.

تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 23:21 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
بعضی ها هستند که یک جورِ خاص دوست داشتنی اند. یک جور عجیب دلنشین اند. دست خودشان هم نیست. انگار خدا یک جورِ دیگر آفریده شان. مثلاً ساعتها کنارشان می نشینی و خسته نمی شوی . اصلاً سیر نمی شوی از شنیدنِ صدایشان. مثلاً همان ها که وقتِ خداحافظی یهو دلت می گیرد و ته دلت می گویی: کاش بیشتر می ماندی! اسم اش را عشق نمی گذارم. شاید یک دوست داشتنِ عجیب است که هر کسی ممکن است حس اش کند. من اسمش را "عزیـزِ دلِ کسی بودن" می گذارم! بعضی ها عزیز دلت* هستند. همان ها که همیشه دل ات قرص است که تا آخر عمر با همان کیفیت کنارت هستند. همانها که دلگیرتان نمی کنند. همان ها که دوست داشتنشان بی قید و شرط است. در زندگیِ هر کسی بعضی ها وجود دارند که اصلاً نمی توان که دوستشان نداشت. و . . . مـن چقـدر ایـن بعضـی هـا رو دوسـت دارم!

تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 22:55 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
ياسين کاظم آبادي عزيز سلام دوستان خوبي مثل شما فراموش ناشدني اند دفترت رو هنوز دارم و ذکر خيرت تو کلاس هام هست هرکجا هستي آرزوي توفيق وسلامتي برات دارم ضمنا ازساير دوستان ازجمله نيما اسمعيلي نيز تشکر ويژه دارم به اميد موفقيت براي همه شما که مارافراموش نکرديد التماس دعا...

تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | 22:49 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
تمام عددهای غیر ضروری را از زندگیت بیرون بریز، این عددها شامل سن، قد، وزن و سایز هستند. با دوستان شاد و سر حال معاشرت کن. به آموختن ادامه بده وهمیشه مشغول یادگیری باش. تامیتوانی بخند. وقتی اشک هایت سرازیر میشوند:بپذیر تحمل کن وبه پیشروی ادامه بده. رنگ خاکستری رو از زندگیت پاک کن. احساساتت را بیان کن تا هیچ وقت زیبایی هایی راکه احاطه ات کرده اند ازدست ندهی. شادی ات را به اطرافت بپراکن وباحدوحصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه کن. بهترین سرمایه تو سلامتی ات است از آن بهره ببر. از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن. روی خاطرات بد توقف نکن. هیچ فرصتی رو برای گفتن دوستت دارم به آنهایی که دوستشان داری ازدست نده. همیشه به خودت بگو که زندگی تعداد دم وبازدم ها نیست،بلکه لحظاتی است که قلبت محکم میزند:به خاطر خنده،به خاطر اتفاق های خوب غیر منتظره،به خاطر شگفتی،به خاطر شادی وبه خاطر دوست داشتن های بی حساب،،،، دور و برت را با چیزهایی که دوست داری پرکن.. خانواده، حیوانات، خاطره ها، موسیقی، گیاهان و هر چه که میخواهی... خانه تو پناهگاه امن توست ولی در آن زندانی مشو...

تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 16:20 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
در نخلستان پیرمردی را در حال کار دیدم...هردو گرسنه شدیم...سفره اش را باز کرد یک تکه نان خشک از سفره بیرون آورد چند قطره آب روی آن پاشید با زانوهایش آن را تکه کرد...گفتم این هم شد غذا؟؟؟ گفت غذای بهتری میخواهی برو ب شهر بف خانه ی مجتبی. او مرد کریمیست...رفتم خانه مجتبی..سفره ی با برکتی انداخته واز فقرا ب بهترین صورت پذیرایی میکند... غذایم را خوردم و چندتکه هم پنهانی برداشتم ک ببرم...مجتبی دید و گفت اگر بازهم میخواهی ببرو اگر پول هم میخواهی ب تو بدهم؟/؟ گفتم این چند تکه را برای خودم نمیبرم برای پیرمرد فقیری در نخلستان میبرم...گفت کدام پیرمرد؟؟؟ آدرسش را ک دادم گفت آن پیر مرد بابایم علی و صاحب این سفره است...یا امام مجتبی و یا علی...

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 14:11 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
دلم پرشده از همه جا...از همه کس...خالی نمیشود که ...آرام نمیشودکه...بغضی انگار...به جای گلو...قلبم راسدکرده...! نه غریبه...ازتو دلگیر نیستم ...از دلم دلگیرم...  دلگیر...!تازگی ها با حرف که هیچ ...یک نگاه هم کافیست ...      برای شکستنش...هیچ کس نمی داند..توهم نمی دانی...پشت این چهره ی آرام در دلم چه می گذرد... نمی دانی...از این آرامش ظاهر و این دل نا آرام... چه قدر خسته ام...!بگذار همه فکر کنند مغرورم ... بگذار فکر کنند...فکرشان چه اهمیتی دارد...؟!چه می دانند آنها ... از سنگینی قلبم...از حرف های نگفته درونم دلگیرم خدا، خدا، خدااااااا

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:56 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
نوشته ای از دکتر حسابی بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم ... ؛ داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!؛ انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد. عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. 

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:44 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
ﺩﻩ ﻣﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ .ﻃﻨﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﻭﺯﻥ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ .ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ .ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻧﮑﻨﻢ … ﻣﻦ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ و ... ﺳﯿﺎﺳﺖ يانيرنگﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺎ ﺭﻭﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ !!!

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:19 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
داستان درختی که خشک شد. سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! من راانتخاب کرد...دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زدو زد... محکم و محکم تر به خودم میبالیدم،دیگرنمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری.... درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهترتوجهی به آن نمیکردم اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه! اما حداقل به نظر مردتبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ، شاید هم زود از من سیرشده بود و دیگر جلوه ی برایش نداشتم، مرا رها کرد با زخم هایم ، واو را برد... من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیرمرد و نه قایق و ...خشک شدم.... میگویند این رسم شماانسانهاست،قبل از آن که مطمئن شویدانتخاب میکنید و وقتی باضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رهامیکنید ! ای انسان تا مطمئن نشدی تبر نزن ! تا مطمئن نشدی،احساس نریز... دیگری زخمی می شود... خشک می شود!

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 0:5 | نویسنده : احمد احمدی گورجي |
مترجم سایت